اسرا در شام

به نام خدا

ورود اسرا به شام

عمادالدین طبرى نیز مى نویسد:

 

قریب پانصد هزار مرد و زن و امیران ایشان با دفها و طبلها و کوسها و بوق ها و دهل ها بیرون آمدند و چند هزار مردان و زنان و جوانان رقص کنان و دف و چنگ و رباب زناناستقبال کردند. جمله اهل ولایت دست و پاى خضاب کرده و سرمه در چشم کشیده و لباسها پوشیده روز چهارشنبه شانزدهم ربیع الاول به شهر رفتند. از کثرت خلق گویى که رستخیز بود.

چون آفتاب برآمد سرها را به شهر درآوردند. از کثرت خلق به وقت زوال به در خانه یزید رسیدند. یزید لعنه الله تخت مرصّع نهاده بود، خانه و ایوان آراسته بود و کرسیهاى زرّین و سیمین در راست و چپ نهاده . آن جانیان به نزد یزید لعین آمدند. او از آن جنایتکاران احوال پرسید، آنان در جواب گفتند: ما به دولت امیر، دمار از خاندان ابوتراب برآوردیم.

در روایت آمده از امام سجّاد علیه السلام پرسیدند: سخت ترین مصائب شما در سفر کربلا کجا بود؟ در پاسخ ، فرمود: (الشّامُ الشّامُ الشّامُ)، یا سه بار فرمود: (امان از شام) .

به روایت دیگر، امام سجّاد علیه السلام به نعمان بن منذر مدائنى فرمود: در شام هفت مصیبت بر ما وارد آوردند که از آغاز اسیرى تا آخر، چنین مصیبتى بر ما وارد نشده بود:

1. ستمگران در شام اطراف ما را با شمشیرهاى برهنه و نیزه هاى استوار احاطه کرده برما حمله مى کردند و کعب نیزه به ما مى زدند. آنان ما را در میان جمعیّت بسیار نگه داشتند و ساز و طبل مى زدند.

2. سرهاى شهدا را میان هودجهاى زنهاى ما قرار دادن و سر عمویم عبّاس ‍ علیه السلام رادر برابر چشم عمه هایم زینب و امّ کلثوم علیه السلام نگهداشتند، و سر برادرم على اکبر و پسر عمویم قاسم علیه السلام را در برابر چشم سکینه و فاطمه (خواهرم) مى آوردند و با سرها بازى مى کردند، و گاهى سرها به زمین مى افتاد و زیر سم ستوران قرار می گرفت .

3. زنهاى شامى از بالاى بامها، آب و آتش بر سر ما مى ریختند. آتش به عمّامه ام افتاد، ولى چون دستهایم را به گردنم بسته بودند، نتوانستم آن را خاموش کنم. در نتیجه عمامه ام سوخت و آتش به سرم رسید و سرم را نیز سوزانید.

4. از طلوع خورشید تا نزدیک غروب ما را همراه ساز و آواز، در برابر تماشاى مردم درکوچه و بازار گردش دادند و مى گفتند: اى مردم! بکشید اینها را که در اسلام هیچگونه احترامى ندارند.

5. ما را به یک ریسمان بستند و با این حال ما را از در خانه یهودى و نصارى عبور دادند و به آنها مى گفتند: اینها همان افرادى هستند که پدرانشان، پدران شما را (در خیبر و...)کشتند و خانه هاى آنها را ویران کردند، امروز شما انتقام آنها را از اینها بگیرید.

«یا نُعمانُ فَما بقى أحد منهم الا وَقَدْ اَلقى عَلَیْنا مِنْ التُرابِ وَالا حجارِ وَالا خشاب ماأرادَ».

«اى نعمان هیچ کس از آنها نماند مگر اینکه هرچقدر مى خواست از خاک و سنگ و چوب به سوى ما افکند».

6. ما را به بازار برده فروشان بردند و خواستند ما را به جاى غلام و کنیز بفروشند ولى خداوند این موضوع را براى آنها مقدور نساخت.

7. ما را در مکانى جاى دادند که سقف نداشت ؛ روزها از گرما و ترس کشته شدن، همواره در وحشت و اضطراب به سر مى بردیم.

 امام سجّاد علیه السلام خود را معرفى مى کند

مزدوران یزید کافر، اهل حرم و اولاد سیّد پیغمبران را در مسجد جامع دمشق که جاى اسیران بود بازداشتند. در این وقت پیرمردى از اهل شام به نزد اسرا آمد و گفت: الحمدلله که خدا شما را کشت و شهرها را از مردان شما آسوده کرد و یزید را بر شما مسلّط گردانید.

على بن الحسین امام سجّاد زین العابدین علیه السلام به او فرمود: اى پیرمرد، آیا قرآن خوانده اى ؟

گفت : بلى .

فرمود: این آیه را خوانده اى : «قُلْ لا أسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أجْرا إ لّا الْمَوَدَّة فى الْقُرْبى»

یعنى بگو اى پیغمبر من به پاس (رنج ) رسالت مزدى از شما نمى خواهم بجز دوستى خویشاوندانم .

على بن الحسین علیه السلام فرمود: خویشاوندان، ماییم که خداوند دوستى ما را مزد رسالت رسول خدا صلى الله علیه و آله گردانیده است .

امام باز فرمود: این آیه را خوانده اى: «وَآتِ ذَالْقُرْبى حقه» عرض کرد: بلى. امام سجّاد علیه السلام فرمود: ماییم آنها که خداوند بزرگ پیغمبر خود را امر کرده است که حق ما را عطا کند.

باز فرمود: آیا این آیه را خوانده اى : «وَاعْلَموُا أنّما غَنِمْتُمْ مِنْ شى فَأن للهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسوُلِ وَلِذِى الْقُرْبى». امام سجّاد علیه السلام فرمود: آرى ماییم خویشاوندان رسول خدا صلى الله علیه و آله .

فرمود: آیا این آیه را خوانده اى : «اِنَّما یُریدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرجس أهْلَ الْبَیْتِ وَ یطهرکم تَطْهیرا». پیرمرد گفت : این آیه را خوانده ام . امام سجّاد زین العابدین علیه السلام فرمود: ماییم آن خاندانى که خداوند آیه تطهیر را مخصوص ما نازل فرموده است .

راوى مى گوید: پیرمرد ساکت شد و از گفته هاى خود پشیمان گردید، و عمامه خود را ازسر افکند و رو به آسمان کرد و گفت : خداوندا، بیزارى مى جویم به سوى تو ازدشمنان آل محمد صلى الله علیه و آله. سپس به حضرت امام سجّاد زین العابدین علیه السلام عرض کرد: آیا راه توبه براى من باز است ؟ امام علیه السلام فرمود: آرى، اگر توبه کنى خداوند توبه تو را مى پذیرد و تو با ما خواهى بود. عرض کرد: من توبه کارم .

گزارش رفتار این پیرمرد به یزید لعین رسید دستور داد پیر مرد را کشتند.

 چوب خیزران

وقتى که اُسرا را وارد مجلس یزید کردند، حضرت امام زین العابدین علیه السلام خطاب به یزید فرمود: اى یزید، اگر جدّ ما، ما را به این حالت دیده و از تو مى پرسید که عترت مرا چرا به این حال به مجلس ‍ حاضر کرده اى، چه در جواب مى گفتى؟! یزید چون این سخن بشنید امر کرد که غل و قیدها را از پیکر او برداشتند و اذن داد که زنان بنشینند. سپس دستور داد تا طشت طلایى حاضر کردند، و سر امام علیه السلام را در آن گذاشتند.

پس چون زینب سلام الله علیها یزید را دید که چنین کرد، فریاد یا حسیناه علیه السلام یا حبیب رسول الله صلى الله علیه و آله برآورد و گفت: یا اباعبدالله! گران است برما که تو را به این حال ببینم و گران است بر تو که ما را به این حالت مشاهده نمایى. پس از سخنان زینب کبرى علیه السلام دست دراز کرد و روپوش سر را برداشت. ناگاه نورى از آن سر ساطع شد و به آسمان بلند شد و همه حاضران را مدهوش ساخت. نیزبه روایتى ، آن لبها حرکت کرده و شروع به خواندن قرآن نمود، و گویا این آیه شریفه را خواند: «وَسَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَموُا أى مُنْقَلَبٍ ینقلبون».

یزید چون دید رسوا مى شود و خواست امر را بر حضّار مشتبه سازد چوب خیزرانى را که در دست داشت بر لب و دندان امام حسین علیه السلام زد.

اینجا بود که ابوبرزه اسلمى بلند شد و گفت : یزید چرا مى زنى ؟!

ابوبرزه اسلمى، به روایتى از صحابه رسول الله صلى الله علیه و آله بود. اومدّتها بودکه در شام منزل داشت و از خانه بیرون نمى آمد و هر قدر معاویه طالب دیدار او مى شد او اعتنا نمى کرد، هرقدر معاویه برایش زر فرستادقبول نمى کرد. ولى چون شنید که آل الله را به مجلس یزید آورده اند خود را به مجلسانداخت تا دفع شرّى از آنها نماید. چون اینعمل را از یزید مشاهده کرد از جاى برخاست و بر عصاى خود تکیه داد و گفت : واى بر تو یزید، با چوب خود به دندانهاى امام حسین علیه السلام مى زنى ؟! وحال آنکه جدّش این دندانها را و دندانهاى برادرش را مى بوسید و مى مکید و مى فرمود: (أنتُما سیّدا شباب أهل الجنّة ، قاتل الله قاتلکما).

 چه کسى پیروز شد؟!

در خبر است که ابراهیم بن طلحه بن عبدالله چون شنید اسرا را به شهر در مى آورند، به استقبال على بن الحسین علیه السلام سرعت کرد و از در شناعت و شماتت گفت : اى على بن الحسین ، چه کسى غالب شد؟! و به روایتى ، این وقت آن حضرت در محملى بود و سر درگریبان فرو مى داشت، پس سر برآورد و فرمود: اگر مى خواهى بدانى کدام یک غالب شد، چون هنگام نماز رسید اذان و اقامه بگوى!

 خطبه زینب کبرى

الحمد لله رب العالَمینَ وَ صَلَّى اللهُ عَلى رَسُولِهِ وَ آلِهِ اَجْمَعِینَ، صَدَقَ اللهُ کَذلِکَ یَقوُلُ «ثم کان عاقبةُ الّذینَ اساؤا السؤى ان کَذبوا بآیاتِ اللهِ وَ کانوا بِها یَسْتَهْزِؤونَ». اظننت یا یزیدُ حَیْثُ اَخَذتَ عَلَیْنا اَقْطارَ الارض و آفاقَ السماءِ فَاصْبَحْنا نُساقُ کَما تُساقُ الا سارى ان بِنا عَلَى اللهِ هَواناٌ وَ بِکَ عَلَیهِ کَرامَةً وَ ان ذلِکَ لِعَظمِ خَطَرِکَ عِنْدَهُ فَشَمخْتَ بِاَنْفِکَ وَ نَظَرْتَ فِى عطْفِکَ جَذْلانَ مَسْرُورا حَیْثُ رَاَیْتَ الدنیا لَکَ مُسْتَوْثَقَةٌ والاُمُورُ متسقة وَ حِینَ صَفا لَکَ مُلْکُنا وَ سُلْطانُنا

سپاس خدایى را سزد که پروردگار جهانیان است و درود خدا بر پیامبر و خاندان او باد. خداى تعالى راست گفت که فرمود: عاقبت آنان که کار زشت کردند، این بود که آیات خدارا تکذیب نموده و آن را به سخره گرفتند. اى یزید! اکنون که به گمان خویش بر ماسخت گرفته اى و راه اقطار زمین و آفاق آسمان و راه چاره را به روى ما بسته اى و مارا همانند اسیران به گردش در آوردى، مى پندارى که خدا تو را عزیز و ما را خوار وذلیل ساخته است ؟! و این پیروزى به خاطر آبروى تو در نزد خداست؟! پس از روى کبر مى خرامى و با نظر عجب و تکبّر مى نگرى ! و به خود مى بالى خرّم و شادان که دنیابه تو روى آورده ، و کارهاى تو را آراسته و حکومت ما را به تو اختصاص داده است!

فَمَهْلا مَهْلا اَنَسِیتَ قَوْلَ اللهِ عَزوجل «وَلا یَحْسَبن الذین کَفَروُا انما نُمْلِى لَهُمْ خَیْرا لانْفُسِهِمْ اِنّما نُمْلِى لَهُمْ لِیَزْدادوُا اثما و لهم عَذابٌ مُهِینٌ ».

اندکى آهسته تر! آیا کلام خداى تعالى را فراموش کرده اى که فرمود: «گمان نکنندآنان که به راه کفر رفتند مهلتى که به آنان دهیم بهحال آنان بهتر خواهد بود، بلکه مهلت براى امتحان مى دهیم تا بر سرکشى بیفزایند وآنان را عذابى است خوار و ذلیل کننده».

أمٍنَ العدل یَابن الطلقا تَخْدیرُکَ حَرائِرَکَ وامائک و سَوقُکَ بَناتِ رسول اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلم سبایا قد هتکت سُتُورهن و اَبْدَیْتَ وُجوهَهن تَحْدوُ بهن الاعْداءُ من بَلَدٍ الى بَلَدٍ یستشر فهن اَهْلُالمناهل وَالمَناقِلِ وَ یتصفح وجوههن القریب وَالْبَعِیدُ والدنى وَالشریف، لیس معهن مِنْ رجالهن ولى وَ لا مِنْ حماتهن حمى،

اى پسر آزاد شده جد بزرگ ما! آیا از عدل است که تو زنان و کنیزان خود را در پردهبنشانى و پرد گیان رسول خدا صلى الله علیه و آله را اسیر کرده و از شهرى بهشهر دیگر ببرى ؟! پرده آبروى آنها را بدرى و صورت آنان را بگشایى که مردم چشمبدانها دوزند، و نزدیک و دور و فرومایه و شریف ، چهره آنها را بنگرند، از مردان آنان کسى به همراهشان نیست، نه یاور و نه نگهدارنده و نه مددکارى .

 وَ کَیْفَ یُرْتَجى مُراقَبَةُ مَنْ لَفِظَ فُوهُ اکباد  الازکیاءِ وَ نَبَتَ لَحْمُهُ من دما الشهدا، وَ کَیْفَ لا یستبطا فىبغضنا اهل البَیْتِ مَنْ نَظَرَ الینا بِالشَنَفِ وَالشَنَآنِ والاحن والاضغان ثم تَقولُ غَیْرَمتأثم وَ لا مستعظم:

لاَهَلّوا وَاسْتَهَلّوا فرحا

ثم قالوا یا یَزیدُ لا تُشَلْ

چگونه مى توان امید بست به دلسوزى و غمگسارى کسى که مادرش جگر پاکان را جویده و گوشتش از خون شهیدان روییده ؟! و این رفتار از آن کس که پیوسته چشم دشمنى به مادوخته است بعید نباشد، و این گناه بزرگ را چیزى نشمارى ، و خود را بر این کردارناپسند و زشت بزهکار نپندارى، و به اجداد کافر خویش مباهات و تمنّاى حضورشان را کنى تا کشتار بى رحمانه تو را ببینند و شاد شوند و از تو تشکّر کنند!

مُنْتَحِیاٌ عَلى ثَنایا اَبِى عَبْدِاللهِ سَیْدِ شَبابِ اَهْلِ الجنة تَنْکُتُها بِمِخْصَرَتِکَ وَکَیْفَلا تَقولُ ذلِکَ وَ قَدْ نَکَأتِ القُرْحةُ وَاسْتَأصَلَتِ الشّافَةُ بِاِراقَتِکَ دِماءَ ذُرِّیَّةِ مُحَمَّدٍ صَلّى اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ وَ سَلَّمَ وَ نُجوُمَ الاَرْضِ مِنْ آلِ عَبْدِالمُطَّلبِ، وَ تَهْتِفُ بِاَشْیاخِ کَزَعَمْتَ اَنَّکَ تُنادِیهِمْ، فَلَتَرِدَنَّ وَ شِیکاٌ مَوْرِدَهُمْ وَلَتَوَدَّنَّ اَنَّکَ شَللْتَ وَ بَکَمْتَ، وَ لَمْ تَکُنْقُلْتَ وَ فَعَلْتَ ما فَعَلْتَ.

و با چوب برلب و دندان ابى عبدالله سیّد جوانان بهشت مى زنى! و چرا چنین نکنى و نگویى که این جراحت را ناسور کردى و ریشه اش را ریشه کن ساختى و سوختى و خون فرزندان پیامبرصلى الله علیه و آله را که از آل عبدالمطلب و ستارگان روى زمین بودند - ریختى واکنون گذشتگان خویش را مى خوانى. شکیبایى باید کرد که دیرى نگذردکه تو هم به آنان ملحق شوى و آرزو کنى که اىکاش دستت خشک شده بود و زبانت لال و آن سخن را بر زبان نمى آوردى و آن کار زشت راانجام نمى دادى !!

اللهُمَّ خُذْ بِحَقِّنا وَانْتَقِمْ مِنْ ظالِمِنا وَاحْلُلْ غَضَبَکَ بِمَنْ سَفَکَ دِماءنَا وَ قَتَلَ حُماتَنا،فَوَاللهِ ما فَرَیتَ إ لّا جِلْدَکَ وَ لا حَزَزْتَ إ لّا لَحْمَکَ وَ لَتَرِدَنَّ عَلى رَسولِ اللهِ بِما تَحَمَّلْتَمنْ سِفْکِ دِماءِ ذُرّیَّتِهِ وَانْتَهَکْتَ مِنْ حُرْمَتِهِ فِى عِتْرَتِهِ و لُحْمَتِهِ حَیْثُ یَجْمَعُ اللهُ شَمْلَهُمْ وَیَلُمَّ شَعْثَهُمْ وَ یَأخُذَ بِحَقِّهمْ«وَ لا تَحْسَبَنَّ الّذینَ قُتِلوا فى سَبیلِ اللهِ اَمْواتا بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبّهِمْ یُرْزَقونَ»

بارالها! حقّ ما را بستان و انتقام ما را از اینان بگیر و بر این ستمکاران که خون ما ریخت هاند خشم و عذاب خود را فرو فرست !

به خدا سوگند اى یزید! که پوست خود را شکافتى و گوشت بدن خود را پاره پاره کردى ؛ و رسول خدا را ملاقات خواهى کرد با آن بار سنگینى که بر دوش دارى ، خون دودمان آن حضرت را ریختى و پرده حرمت او را دریدى و فرزندان او را به اسیرى بردى، در جایى که خداوند پریشانى آنان را به جمعیّتمبدّل کرده و داد آنها را بستاند، «و مپندار آنان که در راه خدا کشته شده اند مرده اند بلکهزنده و نزد خدا روزى مى خورند».

وَ کَفى بِاللهِ حاکِماٌ وَ بِمُحَمّدٍ صَلّى اللهُ عَلَیْهِ وِآلهِ وَسَلّمَ خَصِیماٌ وَ بِجَبْرئیلَ ظَهیراٌ وَ سَیَعْلَمُ مَنْ سَوّى لَکَ وَ مَکَّنَکَ مِنْ رِقابِ المُسْلِمِینَ،«بِئْسَ للظالِمینَ بَدَلا وَاَیُّکُمْ شَرٌّ مَکانا وَاَضْعَفُ جُنْدا».

 همین بس که خداوند حاکم و محمد صلى الله علیه و آلهخصم اوست و جبرئیل پشتیبان اوست و همان کس که راه را براى تو هموار ساخت و تو را برمسلمین مسلّط کرد بزودى خواهد یافت که پاداش ستمکاران چه بد پاداشى است، و خواهد دانست که کدام یک از شما بدتر و سپاه کدام یک ناتوان تر است .

و لَئِنْ جَرَّتْ عَلَیَّ الدَّواهِى مُخاطَبَتَکَ اِنّى لاَسْتَصْغِرُ قَدْرَکَ وَ اَسْتَعْظِمُ تَقْرِیعَکَ واَسْتَکْثِرُ تَوْبِیخَکَ، لکِنَّ العُیُونَ عَبْرى وَالصُّدُورَ حَرّى ، اَلا فَالْعَجَبُ کُلُّ العجَبِ لِقتْلِ حِزْبِ اللهِ النُّجَباءِ بِحِزْبِ الشّیْطانِ الطُّلَقاءِ، فَهذِهِ الا یْدِى تَنْطِفُ مِنْ دِمائِناوَالافْواهُ تَتَحلَّبُ مِنْ لُحومِنا وَ تِلکَ الجُثَثُ الطَّواهِرُ الزَّواکِى تَنْتابُها العَواسِلُ وَتُعفِّرُها اُمَّهاتُ الفَراعِلُ.

اگر مصائب روزگار با من چنین کرد که با تو سخن گویم، امّا من ارزش تو را ناچیز و سرزنش تو را بزرگ مى دانم و تو را بسیار نکوهش مى کنم، چه کنم ؟! دیده ها گریانو دلها سوزان است ، بسى جاى شگفتى است که حزب خدا به دست حزب شیطان کشته شوند، و خون ما از پنجه هاى شما بچکد، پاره هاى گوشت بدن ما از دهان شما بیرون بیفتد و آن بدنهاى پاک و مطهّر را گرگهاى وحشى بیابان دریابند و گذرگاه دام و ددان قرار گیرند!!

وَ لَئِنِ اَتَّخَذْتَنا مَغْنَما لَتَجِدَ بِنا وَشِیکاٌ مَغرَماٌ حِیْنَ لا تَجِدُ الّا ما قَدَّمَتْ یَداکَ «وما رَبُّکَ ببظَلّامٍ لِلْعَبِیدِ» وَ إلَى اللهِ الْمُشْتَکى وَ عَلَیْهِ الْمُعَوَّلُ فَکِدْ کَیْدَکَ وَاسْعَسَعْیَکَ وَ ناصِبْ جُهْدَکَ فَوَاللهِ لا تَمْحُو ذِکْرَنا وَ لا تُمِیتُ وَحْیَنا وَلا تُدْرِکُ اَمَدَنا وَلاتَرْحَضُ عَنْکُ عارَها، وَ هَلْ رَأیُکَ إ لّا فَنَدٌ وَ اَیّامُکَ إلّا عَدَدٌ، وَ جَمْعُکَ إ لّا بَدَدٌ؟ یَوْمَ یُنادِى المُنادى : «اَلا لَعْنَة اللهِ عَلَى الظّالِمینَ».

سپاس خداى را که اول ما را به سعادت و آمرزش و آخر ما را به شهادت و رحمت رقم زد واز خدا مى خواهم که آنان را اجر جزیل عنایت کند و بر پاداش آنان بیفزایید، خود او بر مانیکو خلیفه اى است ، و او مهربان ترین مهربانان است و فقط بر او توکّل مى کنیم.

وَالْحَمْدُللهِ رَبِّ العالَمینَ الّذى خَتَمَ لِاوَّلنا بالسّعادة وَالْمَغْفرة وَلِاخِرِنا بِالشَّهادَوَالرَّحْمَةِ، وَ نسْألُ اللهَ اَنْ یُکْمِلَ لَهُمُ الثَّوابَ وَ یوجِبَ لَهُمُ الْمَزیدَ وَ یُحْسِنَ عَلَیْناالخِلافةَ اِنَّهُ رَحِیمٌ وَدوُدٌ، حَسْبُنَااللهُ وَ نِعْمَ الوَکِیلُ.

آنچه امروز غنیمت مى دانى فردا براى تو غرامت است ، و آنچه را از پیش ‍ فرستاده اى ،خواهى یافت. «خدا بر بندگان ستم روا ندارد»، به او شکوه مى کنم و بر او اعتماد مى جویم، پس هر نیرنگى که دارى بکن و هر تلاشى که مى توانى بنما و هر کوششى کهدارى به کار گیر، به خدا سوگند یاد ما را از دلها و وحى ما را محو نتوانى کرد، و به جلال ما هرگز نخواهى رسید و لکه ننگ این ستم را از دامن خود نتوانى شست. راى و نظرتو بى اعتبار و ناپیدار و زمان دولت تو اندک و جمعیّت تو به پریشانى خواهد کشید،در آن روز که هاتفى فریاد زند: «الا لعنة الله على القوم الظالمین».

 خطبه حضرت سجاد علیه السلام 

حضرت على بن الحسین علیه السلام از یزید درخواست نمود که در روز جمعه به او اجازه دهد در مسجد خطبه بخواند، یزید رخصت داد؛ چون روز جمعه فرا رسید یزید یکى ازخطباى خود را به منبر فرستاد و دستور داد هرچه تواند به على و حسین علیه السلام اهانت نماید و در ستایش شیخین و یزید سخن براند، و آن خطیب چنین کرد.

امام سجّاد علیه السلام از یزید خواست تا به وعده خود وفا نموده و به او رخصت دهد تاخطبه بخواند، یزید از وعده اى که به امام داده بود پشیمان شد و قبول نکرد. معاویه پسر یزید لعین به پدرش گفت : خطبه این مرد چه تاثیرى دارد؟بگذار تا هرچه مى خواهد بگوید.

یزید لعین گفت : شما قابلیّتهاى این خاندان را نمى دانید، آنان علم و فصاحت را از همبه ارث مى برند، از آن مى ترسم که خطبة او در شهر فتنه برانگیزد و وبال آن گریبانگیر ما گردد.

به همین جهت یزید از قبول این پیشنهاد سر باز زد و مردم از یزید لعین مصرانه خواستند تا امام سجّاد علیه السلام نیز به منبر رود. بالاخره در اثر پافشارى شامیان، یزید موافقت کرد که امام به منبر رود.

آنگاه حضرت سجاد علیه السلام به منبر رفته و پس از حمد و ثناى الهى خطبه اى ایراد کرد که همه مردم گریستند و بى قرار شدند. فرمود:

اَیُّها النّاسُ! اُعْطِینا سِتّا وَ فُضّلِنَا بِسَبْعٍ: اُعْطِینا الْعِلْمَ وَ الْحِلْمَ وَ السَماحَةَ وَ الفَصاحَةَ وَالشُّجاعَةَ وَ المَحَبَّةَ فِى قُلوبِ الْمُؤْمِنینَ، وَ فُضّلِنا بان مِنّا النّبیَّ المُختارَ مُحَمّدا وَ مِنّا الصِدّیقُ وَ مِنَّا الطَّیّارُ وَ مِنّا اَسَدُاللهِ وَ اَسَدُ رَسولِهِ وَ مِنّا سِبْطا هذِهِ الاُمّة .

اى مردم ! خداوند به ما شش خصلت عطا فرموده و ما را به هفت ویژگى بر دیگران فضیلت بخشیده است؛ به ما ارزانى داشت علم، بردبارى، سخاوت، فصاحت، شجاعت و محبّت در قلوب مؤمنین را؛ و ما را بر دیگران برترى داد به اینکه پیامبر بزرگ اسلام ،صدّیق (امیرالمؤ منین على علیه السلام)، جعفر طیّار، شیر خدا و شیررسول خدا صلى الله علیه و آله (حمزه)، و امام حسن و امام حسین دو فرزند بزرگوار رسول اکرم علیه السلام را از ما قرار داد.

مَنْ عَرفَنِى فَقَدْ عَرَفَنى وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْنِى انبأته بِحَسَبى وَ نَسَبى .

(با این معرفى کوتاه ) هرکس مرا شناخت که شناخت، و براى آنان که مرا نشناختند با معرفى پدران و خاندانم خود را به آنان مى شناسانم .

اَیُّها النّاسُ! اَنَا اَبْنُ مکة وَ مِنى، اَنَا اَبْنُ زَمْزَمَ وَالصّفا، اَنَا اَبْنُ مَنْ حَمَلَ الرُّکْنَ بِاطرافِ الرِّدا، اَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنِ ائتزر وَارْتَدى، اَنَا اَبْنُ خَیْرُ مَنِ انْتَعَلَ وَاخْتَفى ، اَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنْ طافَ وَ سَعى، اَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنْ حج وَلَبّى، اَنَا اَبْنُ خَیْرِ مَنْحُمِلَ عَلَى البُراقِ فِى الهَواء، اَنَا ابْنُ مَنْ اُسْرِیَ بِهِ مِنَ المَسْجِدِ الحَرامِ اِلی المَسْجِدِ الاقْصى ، اَنَا ابْنُ مَنْ بَلَغَ بِهِ جَبْرئیلُ اِلى سِدْرَة الْمُنْتَهى، اَنَا ابْنُ مَنْ دَنا فَتَدلّى فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ اَوْ ادْنى، اَنَا ابْنُ مَنْ صَلّى بِمَلائکَةِ السّماء، اَنَا ابْنُ مَنْ اَوْحى اِلَیْهِ الجَلِیلُ ما اَوْحى، اَنَا ابْنُ مُحَمّدٍ الْمُصْطفى، اَنَا ابْنُ عَلیٍ المُرْتَضی، اَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ خَراطِیمَ الخَلقِ حَتّى قالُوا: لا اله الا الله.

اى مردم ! من فرزند مکّه و منایم ، من فرزند زمزم و صفایم. من فرزند کسى هستم که حجرالاسود را با رداى خود حمل و در جاى خود نصب فرمود. من فرزند بهترین طواف و سعى کنندگانم. من فرزند بهترین حج کنندگان و تلبیه گویان هستم. من فرزند آنم که بر براق سوار شد. من فرزند پیامبرى هستم که در یک شب از مسجدالحرام به مسجدالاقصى سیر کرد. من فرزند آنم که جبرئیل او را به سدره المنتهى برد و به مقام قرب ربوبى و نزدیکترین جایگاه مقام بارى تعالى رسید. من فرزند آنم که با ملائکه آسمان نمازگزارد. من فرزند آن پیامبرم که پروردگار بزرگ به او وحى کرد، من فرزند محمّدمصطفى و على مرتضایم. من فرزند کسى هستم که بینى گردنکشان را به خاک مالید تابه کلمه توحید اقرار کردند.

اَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ بَیْنَ یَدیْ رَسُولِ اللهِ بِسَیْفیْنِ وَ طَعَنَ بِرُمْحَیْنِ وَ هاجَرَ الهِجْرَتَیْنِ وَ بَایَعَ البَیْعَتَیْنِ وَ قاتَلَ بِبَدْرٍ وَ حُنَیْنِ وَ لَمْ یَکْفُرْ بِاللهِ طَرْفَةَ عَیْنٍ، اَنَا ابْنُ صالِحِ المُؤْمِنینَ وَ وارِثِ النّبییّنَ وَقامِعِ المُلْحِدِینَ وَ یَعْسوُبِ الْمُسْلِمینَ وَ نوُرِ المُجاهِدِینَ وَزَیْنِ العابِدینَ وَ تاجِ البَکّائِینَ وَ اَصْبَرِالصّابِرِینَ وَ اَفْضَلِ القائِمینَ مِنْ آلِ یاسِینَ رَسولِ رَبِّ العَالِمینَ، اَنَا ابْنُ المُؤَیّدِ بِجَبْرَئیل ، الْمَنْصورِبِمِیکائِیل.

من پسر آن کسى هستم که برابر پیامبر با دو شمشیر و با دو نیزه مى رزمید، و دوبارهجرت و دوبار بیعت کرد، و در بدر و حنین با کافران جنگید، و به اندازه چشم بر هم زدنى به خدا کفر نورزید، من فرزند صالح مؤ منان و وارث انبیا و از بین برنده مشرکان و امیر مسلمانان و فروغ جهادگران و زینت عبادت کنندگان و افتخار گریه کنندگانم. من فرزند بردبارترین بردباران و افضل نمازگزاران ازاهل بیت پیامبر هستم. من پسر آنم که جبرئیل او را تأیید و میکائیل او را یارى کرد.

اَنَا اَبْنُ المُحامِى عنْ حَرَمِ الْمُسْلِمینَ وَ قاتِلِ المارِقِینَ وَالنّاکِثِینَ وَالقاسِطِینَ وَالمُجاهِدِاَعْداءَ هُ النّاصِبِینَ، وَ اَفْخَرُ مَنْ مَشى مِنْ قُرَیشٍ اَجْمَعِینَ، وَ اَوَّلُ مَنْ اَجابَ وَاسْتَجابَ للهِ وَلِرَسولِهِ منَ المُؤْمِنِینَ، وَ اَوّلُ السّابِقینَ، وَ قاصِمُ المُعْتَدینَ وَ مُبیدُ المَشْرِکینَ، وَ سَهْمٌ مِنْمَرامِى اللهِ عَلَى المُنافِقینَ، وَ لِسانُ حِکْمَةِ العابِدینَ وَ ناصِرُ دِینِ اللهِ وَ وَلیُّ اَمْرِاللهِ وَ بُسْتانُ حِکْمَةِ اللهِ وَ عَیْبَةُ عِلْمِهِ، سَمحٌ، سَخِیٌّ، بَهِیٌّ، بَهلُولٌ، زَکِیٌ، اَبْطَحِیٌّ، رَضِیٌّ،مِقْدامٌ، هُمامٌ، صابِرٌ، صَوّامٌ، مُهَذَّبٌ؛ قَوّامٌ، قاطعُ الاصْلابِ وَ مفرِّقُ الاَحْزابِ، اَرْبَطُهُمْ عِنانَاوَ اثْبتَهُمْ جِنانا، وَ اَمْضاهُمْ عَزیمَةً وَ اَشدُّهُمْ شَکِیمَةً، اسَدٌ باسِلٌ، یَطْحَنُهُمْ فِى الحُروبِ اِذِا الزْدَلفتِ الا سِنّةُ وَ قَرُبَتِ الاَعِنّةُ طَحْنَ الرّحى ، وَ یَذْرَؤُهُمْ فِیها ذَرْوَ الرّیحِ الهَشِیمِ، لَیْثُ الحِجازِ وَ کَبْشُ العِراقِ، مَکّیٌّ مَدَنیٌّ خیْفیٌّ عَقَبِیٌّ بِدْرِیٌّ اُحُدِیٌّ شَجَریٌّ مُهاجِرِیٌّ.

من فرزند آنم که از حرم مسلمانان حمایت فرمود و با مارقین و ناکثین و قاسطین جنگید و با دشمنانش مبارزه کرد، من فرزند بهترین قریشم، من پسراولین کسى هستم از مؤ منین که دعوت خدا و پیامبر را پذیرفت. من پسر اول سبقت گیرنده اى در ایمان و شکننده کمر متجاوزان و از میان برنده مشرکانم، من فرزند آنم که به مثابه تیرى از تیرهاى خدا براى منافقان و زبان حکمت عبّاد خداوند ویارى کننده دین خدا و ولى امر او و بوستان حکمت خدا وحامل علم الهى بود. او جوانمرد، سخاوتمند، نیکو چهره ، جامع خیرها، سیّد، بزرگوار، ابطحى، راضى به خواست خدا، پیشگام در مشکلات، شکیبا، دائما روزه دار، پاکیزه از هر آلودگى و بسیارنمازگزار بود. او رشته اصلاب دشمنان خود را از هم گسیخت و شیرازه احزاب کفر را از هم پاشید. او داراى قلبى ثابت و قوى و اراده اى محکم و استوار و عزمى راسخ بود و همانند شیرى شجاع که وقتى نیزه ها در جنگ به هم در مى آمیخت آنها را همانند آسیا خرد و نرم و بسان باد آنها را پراکنده مى ساخت .او شیر حجاز و آقا و بزرگ عراق است که مکّى و مدنى و خیفى و عقبى و بدرى و احدى و شجرى و مهاجرى  است، که در همه این صحنه ها حضور داشت .

مِنَ العَرَبِ سَیّدُها، وَ مِنَ الوَغى لَیْثُها، وارِثُ المَشعَرَیْنِ وَ اَبوالسِّبْطَیْنِ: الحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ، ذاکَ جَدّى عَلیُّ بنُ اَبى طالِبٍ. ثمّ قالَ: اَنَا ابْنُ فاطِمَةَ الزَّهْراء، اَنَا ابْنُ سَیّدَةِ النّساءِ.

او سیّد عرب است و شیر میدان نبرد و وارث دو مشعر و پدر دو فرزند: حسن وحسین علیه السلام. آرى او، همان او (که این صفات و ویژگیهاى ارزنده مختص اوست) جدّم على بن ابى طالب علیه السلام است.

آنگاه گفت : من فرزند فاطمه زهرا بانوى بانوان جهانم .

فَلَمْ یَزَلْ یَقولْ: اَنا اَنا، حَتّى ضَجَّ النّاسُ بِالبُکاءِ وَالنَّحِیبِ، وَ خَشِیَ یَزیدُ اَنْ یَکونَ فِتْنَةً فَأمَرَ المُؤَذِّنَ فَقَطَعَ الکَلامَ، فَلَمّا قالَ المُؤَذِّنُ: اللهُ اَکْبَر اللهُ اَکْبَرُ،قال : عَلِیٌّ: لا شَى ءَ اَکْبَرُ مِنَ اللهِ،

و آنقدر به این حماسه مفاخره آمیز ادامه داد که شیون مردم به گریه بلند شد! یزید بیمناک شد و براى آنکه مبادا انقلابى صورت پذیرد به مؤذن دستور داد تا اذان گوید تا بلکه امام سجّاد علیه السلام را به این نیرنگ ساکت کند! مؤذّن برخاست و اذان را آغاز کرد، همین که گفت : الله اکبر، امام سجّاد فرمود: چیزى بزرگتر از خداوند وجود ندارد.

 فَلَمّا قال المؤذن: اَشْهَدُ ان لااله الا اللهُ، قالَ عَلِى بن الحُسَیْنِ: شَهِدَ بِها شَعْرِى وَ بَشَرِى وَ لَحْمى وَ دَمى،

و چون گفت : اشهد أن لاإله إلّاالله، امام علیه السلام فرمود: موى و پوست و گوشت وخونم به یکتائى خدا گواهى مى دهد.

 فَلَمَا قالَ المُؤَذِّنُ: اَشْهَدُ انَّ مُحَمَّدارَسولُ اللهِ، اِلْتَفَتَ مِنْ فَوْقِ المِنْبَرِ اِلى یَزید فَقالَ: مُحَمّدٌ هذا جَدِّى اَمْ جَدُّکَ یا یَزیدُ؟ فَإنْ زَعَمْتَ اَنَّهُ جَدُّکَ فَقَد کَذِبْتَ وَ کَفَرْتَ وَ اِنْ زَعَمْتَ اَنّهُ جدى فَلِمَ قَتَلْتَ عِتْرَتَهُ؟

و هنگامى که گفت : اشهدانّ محمدا رسول الله ، امام علیه السلام به جانب یزید روى کردو فرمود: این محمد که نامش برده شد، آیا جدّ من است یا جدّ تو؟! اگر ادّعا کنى که جدّتوست پس دروغ گفتى و کافر شدى ، و اگر جدّ من است چرا خاندان او را کشتى و آنان رااز دم شمشیر گذراندى ؟!

سپس مؤذّن بقیه اذان را گفت و یزید پیش آمد و نماز ظهر را گزارد.

 


  کامل بهائى 2/292

  سوگنامه آل محمد صلى الله علیه و آله به نقل از تذکره الشهدا ملا حبیب الله کاشانى ص 412

  احتجاج طبرسى : ج 2 ص 33 چاپ نجف

  چهره درخشان حسین بن على علیه السلام ص 376 و شهید کربلا ج 2 ص 38

  

/ 0 نظر / 3 بازدید