ميرزا على‏اكبر نوقانى

باسمه تعالی

ميرزاى نوقانى جانى سوخته و طبعى روان و ذوقى عارفانه - به معارف قرآنى - داشت. وى در اشعار خود، به «فقير» تخلّص مى‏كرد. اشعارش متوجه مضامين معارفى و دينى است. بخشى از اشعار ايشان در آخر كتاب «سه مقاله نوقانى» به چاپ رسيده است...
ميرزا اشعار جانسوزى در رثاى امام حسين(ع) و يارانش سروده است. در اواخر محرم 1346 ه.ق. مرحوم ميرزا در يك مثنوى بلند، همه رويدادهاى كربلا را همانند تابلوى تكان دهنده، به مانند يك هنرمند بزرگ به تصوير كشيد. ابتداى آن مثنوى اين است:

شوق ديدار خداوند ودود ....................شاه را بربود در بزم شهود
شد روان از خيمه سوى قتلگاه‏........هم عنانش بود خيل اشك و آه‏
شه به منزلگاه جانان مى‏رود...........يا زجسم زينبش جان مى‏رود
عشق حق او را كشد سوى جنان.......كودكانش در قفا با صد فغان
شد سوار بادپا سالار عشق‏...............زد ركاب مركب رهوار عشق
كى بُراق عشق! بشتاب و ببر.............سوى مشتاقان ما از ما خبر

ميرزا شاعرى توانا بود كه ارباب شعر و ادب سروده‏هاى خود را براى اصلاح به ايشان عرضه مى‏كردند، مثل مرحوم دكتر رسا و مرحوم نصرت منشى‏باشى، دو شاعر آستانه مقدسه حضرت رضا(ع) كه از محضر ميرزا استفاده مى‏كردند.

شعر معروف خطاب به حضرت بقيةاللَّه الاعظم حجة بن الحسن العسكرى - ارواحنا له الفداء - نيز از ايشان است:

افسوس كه عمرى پى اغيار دويديم..............از يار بمانديم و به مقصد نرسيديم‏
سرمايه زكف رفت تجارت ننموديم....................جزحسرت اندوه متاعي نخريديم
بس سعي نموديم كه ببينيم رخ دوست...........جانها به لب آمد رخ دلدار نديديم
ما تشنه لب اندر لب دريا متحير.....................آبي بجز از خون دل خود نچشيديم
اي بسته به زنجير تو دلهاي محبان.......رحمي كه در اين باديه بس رنج كشيديم
رخسار تو در پرده نهان است و عيان است.....برهر چه نظر كرديم رخسار تو ديديم
چندان كه به ياد تو شب و روز نشستيم..........از شام فراقت چو سحرگه ندميديم
تا رشته ي طاعت به تو پيوسته نموديم.......هر رشته كه بر غير تو بستيم بريديم
شا ها به تولاي تو در مهد غنوديم......................بر ياد لب لعل تو ما شير مكيديم
اي حجت حق پرده زرخسار برافكن....................كز هجر تو ما پيرهن صبر دريديم
اي دست خدا دست براور كه زدشمن.......بس ظلم بديديم بسي طعنه شنيديم
شمشير كجت راست كند قام دين را..............هم قامت مارا كه زهجر تو خميديم
شاها ز فقيران درت روي مگردان.....................بردرگهت افتاده به صد گونه اميديم

غزل ديگرى در توسّل به مقام والاى حضرت حجة بن الحسن(ع) دارد:

امروز خانه دل نور و ضيا ندارد..............................جايى‏كه دوست نَبْوَد، آنجا صفا ندارد
شهرى است پر ز آشوب، كاشانه لگدكوب‏................آن دل كه از تغافل، شوق لقا ندارد
دزدان به كشور دل، هر جا گرفته منزل.................وان مير صدر محفل، در خانه جا ندارد
شهباز پر شكسته، افتاده زار و خسته..................از دست ظلم جغدان، يكدم رها ندارد
وان پيشواى مستان، مرغ هزار دستان.............يكسو نشسته خاموش، شور و نوا ندارد
يوسف كه پيش حُسنش، خوبان بها ندارد................از كيد و مكر اخوان، قدر و بها ندارد
پيمانه‏ها نهاديم، پيمان زدست داديم‏.........................در حيرتى فتاديم كو منتها ندارد
با اين همه سلاسل، سوداى خام در دل................اين درد را چه حاصل، كافر دوا ندارد
اى شاه ماهرويان، وى قبله نكويان.........................درياب عاجزى را كو دست و پا ندارد
از ما خطا و لغزش، از تُست عفو و بخشش...........سلطان به زيردستان جز اين روا ندارد
تير دعاى ما را جز لطف تو هدف نيست..................گر لطف مى‏نمايى پيكان خطا ندارد
شاها فقير كويت، سوزد در آرزويت...........................جز ديده به رويت چشم عطا ندارد

سرانجام پس از يك عمر خدمت به اسلام و مسلمانان ميرزا نوقانى در شب دهم جمادى‏الاولى 1370 ه.ق. مطابق با 28 بهمن ماه 1329 در اثر سكته قلبى دعوت حق را لبيك گفت و روحش به سراى جاويد شتافت و پس از تشييع باشكوهى در پايين پاى مبارك حضرت رضا(ع) «دارالسعاده» به خاك سپرده شد. و به آرزوى ديرينه خود كه طى غزل ذيل سروده بود، نائل آمد:

خواهى بدانى معنى حبّ الوطن را............يك چند از خود دور كن مايى و من را
در چاه ماندستى چرا اى يوسف جان..........بگذار اين چَه را و برگير اين رسن را
از گوش جانت پنبه غفلت برون آر........................تا بشنوى آواز مرغان چمن را
محراب دل را پاك كن از لوث شيطان........چون مى‏پسندى جاى يزدان اهرمن را!
گر لطف حقّت يار باشد مى‏توانى................افكندن از نيروى خود نفس كهن را
در ياد كويش مى‏دود اشكم به دامن..........جيحون كند يكسر همه تلّ و دمن را
سوداى عشقش جامه تقوا به بر سوخت.....ترسم بسوزد آخر اين سودا كفن را
شاها نوازش كن فقير ناتوان را..................در وقت مردن كز سخن بندد دهن را
خواهم به وقت مرگ بينم روى جانان..........روى رضا شاهنشه دين بوالحسن را
زين روضه هرگز رخ نتابم تا بيابم....................رضوان حق و داروى رنج و محن را
سايم سراندر خاك كويش از فقيرى...............زين تاجدارى كى توان سرتافتن را

/ 0 نظر / 5 بازدید