خجالت شیخ عرب

پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد:
«برلین فوق‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم می‏کنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا می‏شوند.»
مدتی بعد نامه‏ای به این شرح همراه با یک چک یک میلیون دلاری از پدرش برایش رسید:
«بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگیر!»

/ 1 نظر / 7 بازدید
کسی که مانند نامش تنهاست بیتا

افسوس هیچ چیز را نمی خورم ... حسرت هیچ چیز را ندارم... به هیچ چیز فکر نمی کنم... و در عجبم همین "هیچ چیز" ها جانانه آزارم می‌دهند